سه ماه گذشته است و در دنیای این روزهای سرگشته،دنبال جوابی ام که نمی دانم چرا این سوال در من به جوشش درآمده و من سرگرم هستم و در حال گشتن و دنباله رو یه جو کلامی که به دلم بشنیه!سوار بر اسبی میگذرم از میان اوهام و اقوام و دردام!به راستی مگر ما چه می خاستیم که این چنین شده ایم و می خواهند این چنین بمانیم؟مگر کرم خاکی به جز مقداری مواد آلی و اندکی ادویه ای برای زندگی اش، از این دنیای کوچکش چه می خواست؟تازه سعی می کرد مفید باشد و هر چه به اون می خوراندند باز نقش خود را انجام دهد و سازش کند و انگ نزنند که نقشش را در خاک بازی نمی کند!به خدا سخت است برای این خاک با این هجمه از طرف آلاینده ها!؟آلوده شده ایم..نیاز به remediation داریم...خاک ها رو باید احیا کنیم!هی هی وای نفسا این همه آب تبخیر می شود از چشمان ایران زمین و خون گریه می کند و می گویند این طبیعی است زیرا در چشم چیزی فرو رفته است و این اشک درست می کند کارها...باید این قدر گریه کند تا آن چیز بیرون آید!

                                              

عده ای جنگجو و فسادگر در این زمین، در مقابل خدا و این همه شاهد که مورخان می گویند 50 هزا نفری می شدند بال فرشتگانش را شکستند و انگار نه انگار...دی دا دارام دوروم!!!!از تبار سلجوقی و امید و دیگران چه انتظاری میشه داشت در حالیکه سرشان در مکتب هست و کارهای عقب مانده و نکرده و ناتمام!اصلا چنین چیزی نباید در وجودشان جستجو کرد!در آن سوی مرزها عقب ماندگانی و در به درانی که همه چیزشان ریخته است و انگشت به دهان مانده اند روزی را نام گذاری کرده اند که بگویند خاک زنده است که چی؟!زنده است که زنده هست!زحمت کشیده اند!این همه موجود زنده!این همه موجودات بدبخت در کنار دریای مدیترانه!در صحرای فلان جا!چرا آنها را زنده نمی پندارید ولی این خاک را زنده می پندارید و قدرش می دانید؟!چه کارها؟!وای مصیبتا!!گونه گونی زیستی به گوشتان خورده است؟!چی!حالت خوب است تو!؟یا ببرم پیش طبیب!انگلیسی اش را نمی گویم که جنگی به پا می شود!البته از نوع نرمش!اطلس گونه گونی زیستی بلاد کافر آباد؟چه هست؟آخر و عاقبت دارد؟مستحب هست یا واجب است؟سلول های سوختی میکروبی؟!کارخانه های آینده؟آن دیگر چه صیغه ای است برادر؟!محرم هست؟!نکند مشکلی داشته باشد و ما را رو سیاه کند؟ای برادر...خواهر من!حواستو جمع کن!اگه چرت میگم..پرت میگم!حواسمو جمع کن!تو که بچه ی خوبی هستی چرا؟!چرا آخه؟!

شب شده است!برید بخوابید که داروغه بیدار است...شهر در امن و امان است....باز باید بگیرم بخوابم تا شاید فردا خبری باشد و جوابی!آیا آن روز فرا خواهد رسید؟آیا دو دستم توان نگه داشتن این کره ی کوچک را خواهد داشت؟!