"باز آمد،چی؟!باران!نوروز!پایان!نه!...۱۶ آذر را گویم...این روز که تولدی بود...تولدی در کنار سه مرگ...سه رهایی...سه آزادگی...روزی از روزهای خدا...مثه بقیه...همه چی قشنگ بود...آسمون رنگارنگ...ولی دلا...دلای آدما اینجا نبود...تو آسمونا سیر می کرد...دنبال یه چیزی بود...یه چیز گنگ...میخاست مزمزش کنه...میخاست بهش دست بیابه...حتی اگر به قیمت جونش...اینجوری شد...دلا به پا ... دستا به مشت...همه یکدل...همه یکرنگ...آسمون رنگین نبود...گمونم قرمز حنایی بود...همه رنگ خون..همه جا رنگ عشق...عشق به میهن...عشق به ایران...اینجوری بود عزیز....قصه ی ما این بود....تولدی دوباره...تولدی دیگر...و روزها میگذرد و یاد آن روزها...یاد یاران...این شیرین سخنان...می کنیم و می گذریم...یاد باد...یاد باد..."

                              کاری از مانا نیستانی!

۱۶ آذر شده است و آدرنالین رفته بالا،گرچه آنچنان که شایسته است یادنشد ولی باز سپاس پروردگار جهان را که یه کسی گفت...گفت امروز ۱۶ اذر است!روز دانشجو!...روز دانشجویی ولی به  کام غیر دانشجوها...در این روزهای پاییزی...دانشجوی ایرانی خسته و دل زده از دنیا،تکیه داده به ستون...ولی با امید به فردا...می رود به جنگ مشکلات...خسته نباشی دانشجو...روزت مبارک!ایشاا... که ۱۲۰ ساله شی...۱۴۰ ساله...اصلا ۱۶۰ ... ؟؟؟ !

                روزهای پاییزی دانشکده!

  شرح در متون! خسته!