|
|
|
|
|
روزها گر می رود گو رو...خوب و بد می رود گو رو..ای رهرو ی خسته ی ناامید..گر خسته شده ای باز رو!
روزهایی ننوشتم و هنوز با نوشتن انس نگرفتم...خسته ام...سرگشته از این روزگار...گمگشته ای...نمی دانی تو را چه شده است...درسهای دانشگاه،کنش با خود و وجود درون...گریه ی دوست برای فقدان دوست...صحبت از آرامی اوضاع...مانده ای در کار این دنیا...درمانده ای در این درد روزگار....چاره چیست باید رفت و رفت تا جایی که توان رفتن داری....باید اینقدر با ساختمان اکتاهدرال و تتراهدرال بجنگی تا بفهمی که این دنیا همینجوری آفریده نشده!باید مثل یه آبکش شوی...آبکش نارنجی رنگ آشپزخانه!یاوه می گویم....شاید...ولی بدان که همگان یاوه گویانی عاقل نما هستیم! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 13:4 توسط مرد خاکی
|
|
||