|
|
|
|
|
باز هم ۱۶ آذر،روز تولد تو...روز تولد دانشجو...همکلاسی روزت مبارک...صد سال به این سالها...این بود تمام حرفم...این روز را زنده می دارم تا وقتی که هستم....روز تولد من،تو،همه ی ما!
زمستان سختی در راه است...ولی بدان بعد هر زمستانی خدای مهربان بهاری را گذاشته تا ما کمی مقاومت را یاد بگیریم،بعد هر بهاری خزانی است و این چرخه همچنان ادامه دارد...آری...حکمت خدا بی سبب نیست....اندکی باید تفکر کرد.... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 23:55 توسط مرد خاکی
|
|
||
|
|
|
|
|
روزها گر می رود گو رو...خوب و بد می رود گو رو..ای رهرو ی خسته ی ناامید..گر خسته شده ای باز رو!
روزهایی ننوشتم و هنوز با نوشتن انس نگرفتم...خسته ام...سرگشته از این روزگار...گمگشته ای...نمی دانی تو را چه شده است...درسهای دانشگاه،کنش با خود و وجود درون...گریه ی دوست برای فقدان دوست...صحبت از آرامی اوضاع...مانده ای در کار این دنیا...درمانده ای در این درد روزگار....چاره چیست باید رفت و رفت تا جایی که توان رفتن داری....باید اینقدر با ساختمان اکتاهدرال و تتراهدرال بجنگی تا بفهمی که این دنیا همینجوری آفریده نشده!باید مثل یه آبکش شوی...آبکش نارنجی رنگ آشپزخانه!یاوه می گویم....شاید...ولی بدان که همگان یاوه گویانی عاقل نما هستیم! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 13:4 توسط مرد خاکی
|
|
||